خرید بک لینک
بنظرم آدما دو دسته هستن اونايكه دليل گرا هستن كه من از اونام و و دسته دوم فلسفي گراها هستن كه اگه اتفاقي بيفته دليل گراها ميگن بخاطر فلان دليل بوده ولي فلسفي گراها ميگن يه نيروي نامريي پشت اين ماجرا بوده ....؛ اينكه حسي در من هست كه بهم ميگه دوست دختر ميخوام از سم سيانور برام بدتره ،،،،، يه سوال و اين حس از چه جايي داره سرچشمه ميگيره بايد تلاش كنم و به اون برسم اين حس تو تمام بدنم هست و با دوس

برچسب: نویسنده: بردیا دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:23

امروز دست پسرم تو دستم بود و يه لحظه فكر اينكه كاش دوست دختر داشتم آمد تو ذهنم برا اينكه اين فكر از ذهنم بپره شروع كردم با پسرم حرف زدن خلاصه با يه بدبختي اين فكرو از بين بردم بعدش با خودم فكر كردم اگه من واقعا آدم گناهكاري بودم و خودم به دوست دختر داشتن فكر ميكردم و نه اينكه ناخودآگاه فكرش بياد تو ذهنم و مثلا پسرم ميتونست افكار منو ببينه و ميديد كه تو فكر من چي ميگذره چه جوابي ميتونستم بهش بدم

برچسب: نویسنده: بردیا دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:23

سعيم اينه كه واقعيت را بنويسم و اين موضوع كه هست با زنم نميشه در ميان بزارم فكرشو كه ميكنم اصلا غيرمحاله بشه بيانش كرد مشكلي به مشكلاتم اضافه ميشه وزندگي بينهايت آروم وخوشبختيم دارم وخيليم بهم عشق ميورزيم و محبت زنم و پسرم به منه كه باعث شده كه اين حس دوست دختر داشتنو تو خودم از بين ببرم من مث يه آدم سيگاري كه هرروز سيگار ميكشه ميمونم كه نميخواد سيگار بكشه ولي وسوسه كشيدنش اونو رها نميكنه .....آ

برچسب: نویسنده: بردیا دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:23

قصد دارم تو چند روز آينده برم جاهايي كه دختر زياد هست برا اينيكه بفهمم كه اين چه حسيه كه در من هست كه دوست دارم دختري دوستم باشه با وجوديم كه ازاين حس خوشم نمياد ....... مثلا برم سالن ورزشي دخترانه يا..... يا .... درمانگاههاي تامين اجتماعي چون معمولا اينجور جاهايي دختر زياد هست شايد به گفته يونگ نيروي زنانگي (آنيموس)در من خيلي زياد شده ويا شايد از زيادي نيروي مردانگي (آنا) هستش كه ت اين حس در م

برچسب: نویسنده: بردیا دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:23

امروز كه از قبل برنامه ريزي كرده بودم سر كارم نرفتم اونم بخاطر اينكه بفهمم اين حس دوست دختر داشتن كه در من هست از چي ناشي شده .....ساعت نه و نيم صبح تا ساعت دوازده رفتم يه درمانگاه تامين اجتماعي كه اونور شهر بودشنبه بودو خيلي شلوغ روي همه صندليها نشسته بودن خيليم آدم ايستاده اول بايد دفترچه رو تحويل پذيرش ميدادن و مينشستن رو صندلي تا از بلندگو اسمشونو صدا بزنه اونوقت برن تو صف انتظار مطب دكت

برچسب: نویسنده: بردیا دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:23

خواستم پامو ببارم اينطرفتر تا ديگه حسابي مطمئن بشم كه به پاهاي اون خانم برخورد نميكنه اما با يه واكنش عجيب از طرف پام پيش امد پام رو خواستم بيارمش اينورتر شروع كرد به لرزش و با خودم گفتم الان هستش كه آبروم بره پس بزار جاي خودش بمونه پام وحشي شده بود ..... داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه تو چه مخمصه اي گير افتادم و اميدوار بودم از اين نامنظمى كنترل بدنم دربيام و اعضاي بدنم بطور عادي كار كنن كه خا

برچسب: نویسنده: بردیا دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:23

من واقعا نميدونم چه اين چه بلاييه كه داره سرم مياد........ اي كاش ميشد ميرفتم يه جايي اين حس لعنتي در من نبود واقعا اين حس كلافم كرده آخه كي ديده يه مرد متأهل تو وجودش جايي كه هيشكي نميتونه اونو ببينه يعني توي ذهن و قلبش احساس دوست دختر داشتن داشته باشه كي ديده...... اي حس دوست دختر داشتن تو يه حس بدي من از تو فراريم اينو درك كن لطفا .....،،،، ازت خواهش ميكنم از من برو .... من باتو نميتونم زندگ

برچسب: نویسنده: بردیا دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:23

صفحه بندی